یا أَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقوا اللّه وَ کُونُوا مَعَ الصّادقین (ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده‌اید! از خدا بپرهیزید و با صادقان باشید) توبة/١١٩

  • /

    مجموعه فرهنگی {الصـادقـِین} علیهمـ السلـام

  • /

    مجموعه فرهنگی {الصـادقـِین} علیهمـ السلـام

  • /

    مجموعه فرهنگی {الصـادقـِین} علیهمـ السلـام

  • /

    مجموعه فرهنگی {الصـادقـِین} علیهمـ السلـام

  • /

    مجموعه فرهنگی {الصـادقـِین} علیهمـ السلـام

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

چرا نام ائمه آنان در قرآن نیامده است ؟!

فرضیه بی پایه و اساس :

اگه شیعه بر حق است، چرا نام ائمه آنان در قرآن نیامده است ؟!

 

سؤال: چرا نام امامان دوازده‌گانه در قرآن مجید نیامده است؟

پاسخ: روش آموزشی قرآن «بیان کلیات و اصول عمومی» است. تشریح مصادیق و جزئیات غالباً «برعهده پیامبر گرامی» می‌باشد. رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلکه در تبیین آن نیز مأموریت داشت، چنان که می‌فرماید:

«وَأَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْر لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُون» [1]

«قرآن را بر تو فرستادیم تا آنچه برای مردم نازل شده است، برای آنها بیان کنی و آشکارسازی، شاید آنان بیندیشند»

در آیه یاد شده دقت کنید:

میفرماید: «لتُبَیّن» و نمی‌گوید: «لتقرأ» یا «لیتلو» و این نشانه آن است که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) علاوه بر تلاوت، باید حقایق قرآنی را روشن کند. بنابراین، انتظار این که مصادیق و جزئیات در قرآن بیاید، همانند این است که انتظار داشته باشم همه جزئیات در قانون اساسی کشور ذکر شود.

اکنون برخی از روش‌های قرآنی را در مقام معرفی افراد بیان می‌کنیم:

1. معرفی به نام

گاهی وضعیت ایجاب می‌کند که فردی را به نام معرفی کند، چنان‌که می‌فرماید:

«وَمُبَشّراً برَسُول یَأْتِی مِنْ بَعْدی اسْمُهُ أَحْمَد» [2]

«عیسی می‌گوید: به شما مژدة پیامبری را می‌دهم که پس از من می‌آید و نامش احمد است».

در این آیه، حضرت مسیح، پیامبر پس از خویش را به نام معرفی می‌کند و قرآن نیز آن را از حضرتش نقل می‌نماید.

 

 

2. معرفی با عدد

و گاهی موقعیت ایجاب می‌کند که افرادی را با عدد معرفی کند، چنان که می‌فرماید:

«وَلَقَدْ أَخَذَ اللّه مِیثاقَ بَنی إِسرائیلَ وَبَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَی عَشَرَ نَقِیباً ... » [3]

«و خدا از فرزندان اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگیختیم».

3. معرفی با صفت

بعضی اوقات وضعیت به‌گونه‌ای است که فرد مورد نظر را با اوصاف معرفی کند؛ چنان که پیامبر خاتم را در تورات و انجیل، با صفاتی معرفی کرده است.

«الّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُول النّبیَّ الأُمّی الّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدهُمْ فِی التَّوراةِ وَالإِنْجِیل یَامُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ ویُحِلُّ لَهُمُ الطَّیّبات وَیُحَرّمُ عَلَیْهِمُ الخَبائِث وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ ... » [4]

«کسانی که از رسول و نبی درس ناخوانده‌ای پیروی می‌کنند که نام و خصوصیات او را در تورات و انجیل نوشته می‌یابند، که آنان را به نیکی دعوت کرده و از بدی‌ها بازشان می‌دارد، پاکی‌ها را برای آنان حلال کرده و ناپاکی‌ها را تحریم می‌نماید و آنان را امر به معروف و نهی از منکر می‌کند و بارهای گران و زنجیرهایی که بر آنان بود، از ایشان برمی‌دارد...».

با توجه به این روش معرفی با صفات-، انتظار این که اسامی دوازده امام با ذکر نام و اسامی پدر و مادر در قرآن بیاید، انتظاری بی جا است؛ زیرا گاهی مصلحت در معرفی به نام است و گاهی معرفی به عدد و احیاناً معرفی با وصف.

اگر این اصل را بپذیریم و بگوییم خداوند باید کلیه مسائل اختلاف آفرین را در قرآن ذکر کند، تا مسلمانان دچار تفرقه نشود; در این صورت باید صدها مسألة کلامی و عقیدتی و فقهی و تشریعی در قرآن ذکر شده باشد، مسائلی که قرن‌ها مایة جنگ و جدل و خونریزی در میان مسلمانان شده است، ولی قرآن دربارة آنها به طور صریح و قاطع-که ریشه‌کن کنندة نزاع باشد- سخن نگفته است، مانند:


1. صفات خدا عین ذات اوست یا زاید بر ذات؟

2. حقیقت صفات خبری مانند استوای بر عرش چیست؟

3. قدیم یا حادث بودن کلام خدا.

4. جبر و اختیار.


این مسایل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولی آن‌چنان شفاف و قاطع که نزاع را یک سره از میان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حکمت آن در این است که قرآن مردم را به تفکر و دقت در مفاد آیات دعوت می‌کند، بیان قاطع همة مسائل، به گونه‌ای که همة مردم را راضی سازد، بر خلاف این اصل است.

* معرفی به نام ، برطرف کنندة اختلاف نیست !!

پرسشگر تصور می‌کند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن می‌آمد، اختلاف از بین می‌رفت، در حالی که این اصل کلیت ندارد؛ زیرا در موردی تصریح به نام شده ولی اختلاف نیز حاکم گشته است.

بنی اسرائیل، از پیامبر خود خواستند فرمانروایی برای آنان از جانب خدا تعیین کند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمین‌های غصب شدة خود را بازستانند و اسیران خود را آزاد سازند. آنجا که گفتند:

«إِذْ قالُوا لِنَبِیّ لَهُمُ ابْعَث لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبیلِ اللّه» [5]

«آنان به یکی از پیامبران خود گفتند: برای ما فرمانروای معین کن تا به جنگ در راه خدا بپردازیم...».

پیامبر آنان، به امر الهی فرمانروا را به نام معرفی کرد و گفت:

«إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلکاً...» [6]

«به راستی که خدا طالوت را به فرمانروایی شما برگزیده است».

با این‌که نام فرمانروا با صراحت گفته شد، آنان زیر بار نرفتند و به اشکال تراشی پرداختند و گفتند:

«أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ ... » [7]

«از کجا می‌تواند فرمانروای ما باشد، حال آن که ما به فرمانروایی از او شایسته‌‌تریم، و او توانمندی مالی ندارد؟...».

این امر، دلالت بر آن دارد که ذکر نام برای رفع اختلاف کافی نیست، بلکه باید موقعیت جامعه، آمادة پذیرایی باشد.

·        چه بسا ذکر اسامی پیشوایان دوازده‌گانه، سبب می‌شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل کشی بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیری کنند، چنان که این مسأله درباره حضرت موسی رخ داد و به قول معروف:

صد هزاران طفل سر ببریده شد         تـا کلیـم اللّه مـوسی زنـده شـد

دربارة حضرت مهدی (علیه السلام) که اشاره‌ای به نسب و خاندان ایشان شد، حساسیت‌های فراوانی پدید آمد و خانة حضرت عسکری (علیه السلام) مدتها تحت نظر و مراقبت بود تا فرزندی از او به دنیا نیاید و در صورت تولد، هر چه زودتر به حیات او خاتمه دهند.

در پایان یادآور می‌شویم: همان‌طور که گفته شد، قرآن به سان قانون اساسی است. انتظار این که همه چیز در آن آورده شود، کاملاً بی‌مورد است.

نماز و روزه و زکات که از عالی‌ترین فرایض اسلام است به طور کلی در قرآن وارد شده و تمام جزئیات آنها از سنت پیامبر (صلّی الله علیه وآله) گرفته شده است.

 

 

 و آخر دعوانا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِین

 

دریافت نسخه PDF

 



[1] - نحل/44.

[2] - صف/6.

[3] - مائده/11.

[4] - اعراف/157.

[5] - بقره/246.

[6] - بقره/247.

[7] - همان

  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۹۶
  • ۰

اگر شیعه بر حق است : پس چراشیعه اقلّـیت هست و اکثریت تسنن ؟!

فرضیه بی پایه و اساس :

اقلیت شیعه و اکثریت تسنن

 

سؤال : اگر شیعه حق است ، چرا در اقلیّت می باشد و اکثریت ، مذهب تسنّن را پذیرفته اند ؟

پاسخ : هیچگاه اکثریت نشانه حقانیت و اقلیت نشانه خلاف آن نیست ، در طول تبلیغ پیامبران ، از زمان حضرت نوح (علیه السلام) تا عصر حضرت خاتم (صلّی الله علیه وآله وسلّم ) مؤمنان در اقلیّت بودند . قرآن آنگاه که مبارزات پیگیر انبیاء را یاد می کند ، پیوسته تذکر می دهد : گروندگان و مؤمنان به آنان بسیار اندک بودند . درباره نوح که نهصد و پنجاه سال [1] به تبلیغ پرداخت ، می فرماید :

« وَما آمَنَ مَعَهُ إِلاّ قلیل » [2]

« جز اندکی به همراه او ایمان نیاوردند » .

در آیه دیگر می فرماید :

« وَقَلیلٌ مِنْ عِبادی الشَّکُور » [3]

« اندکی از بندگان من سپاسگزارند » .

·        قرآن درباره پیروی از اکثریت به پیامبر هشدار می دهد و می فرماید :

« إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الأَرْض یُضِلّوک عَنْ سَبیلِ اللّه » [4]

« اگر از اکثـریت مردم روی زمین پیروی کنـی ، تو را از راه خدا گمراه می کنند » .

و باز به پیامبر یادآور می شود :

« وَما أَکْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤمِنین » [5]

« هر چند بکوشی ، اکثریت مردم ایمان نمی آورند » .

* بزرگترین جمعیت ها در جهان از آنِ کشورهایی چون چین با حدود یک میلیارد و سیصد ملیون نفر و هند با بیش از یک میلیارد نفر جمعیت است که اکثریت مردم آنها را مادی گرایان و بت پرست ها تشکیل می دهند . اگر مجموع جمعیت مسلمانان را که یک میلیارد و سیصد میلیون تخمین زده می شود نسبت به جمعیت 6میلیاردی کره زمین ، بسنجیم ، از اکثریت برخوردار نیستند .

امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) در یکی از سخنان حکیمانه خود درباره شناخت «حق و باطل» ، بیانی دارد که یادآور می شویم :

در جنگ جمل مردی از امیرمؤمنان سؤال کرد :

آیا با طلحه و زبیر نبرد میکنی در حالی که آنان از برجسته ترین اصحاب پیامبرند ؟

امام در پاسخ فرمود :

تو در اشتباهی، «عظمت و بزرگی اشخاص ، نشانه حق و باطل نیست»!! ، حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی و باطل را بشناس آنگاه اهل آن را خواهی شناخت . [6]

گذشته از این ، شیعه هر چند نسبت به جمعیت کل مسلمانان ، در اقلیّت است ، ولی برای خود ، جمعیت عظیمی را در جهان تشکیل می دهند و لذا در غالب نقاط جهان حضور مؤثر دارند . علاوه بر کشورهای ایران و عراق و آذربایجان و بحرین و لبنان که اکثریت آنها را شیعیان تشکیل می دهند ، در تمام کشورهای اسلامی ، اقلیت قابل ملاحظه ای از شیعیان وجود دارد که برای خود مساجد ، مؤسسات ، مدارس و برنامه های فرهنگی دارند .

اصولاً باید توجه کرد که شیعه به عنوان اپوزیسیون و مخالف نظام حاکم شناخته میشد و نظام های سیاسی برای سرکوب بلکه ریشه کن کردن آنها ، به آنان لقب « روافض » داده بودند؛ به عنوان نمونه:

1- «سلطان محمود غزنوی» پس از تسلط بر شرق خراسان ، به ریشه کن کردن دو گروه «یکی شیعه و دیگری معتزله» همت گُمارد ، چندان که آثار علمی و کتابخانه های آنان را از بین برد تا اثری از تشیع و معتزله باقی نماند . او پیوسته اهل حدیث و کرامیه را تقویت می کرد ، و شیعه و معتزله را دشمن اصلی خود می دانست .[7]

2- «صلاح الدین ایوبی» پس از خیانت به فاطمیان، تصمیم بر «قتل عام شیعه» گرفت و گروه بی شماری از آنان را کشت . [8]

3- در دوران حکومت عثمانی ، در زمان «سلطان سلیم» به خاطر فتوای یک «فقیه حنفی به نام نوح» 000/40 هزار شیعه در ترکیه فعلی سر بریده شدند . [9]

4- در دوران حکومت «جزّار در لبنان» ، در «جبل عامل» حمام خون به راه افتاد و نسل کشی شیعه صورت گرفت ، به گونه ای که کتاب های آنان مدت ها به جای هیزم در تنور نانوایان می سوخت . [10]

با توجه به این کشتارهای دسته جمعی  بقای شیعه در جهان ، آن هم با یک فرهنگ قوی و جامع و داشتن علما و دانشمندان مبرز در تمام رشته های اسلامی و علمی ، یکی از معجزات الهی است که در پرتو عنایتش ، مظهر اسلام راستین بدون تحریف تا قرن پانزدهم به جای مانده و خوشبختانه روز به روز نور آن راه گروه بیشتری از انسان ها را روشن نموده و پرده های جهل و تعصب را از چهره تاریخ کنار می زند .

 

 

 

 و آخر دعوانا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِین


[1] - «فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَة إِلاّ خَمْسِینَ عامّاً» (عنکبوت/14).

[2] - هود/40.

[3] - سبأ/13.

[4] - انعام/116.

[5] - یوسف/103.

[6] - إنّک لرجل ملبوس علیک....جاذبه و دافعه امام علی به نقل از کتاب علی و بنوه از دکتر طه حسین.

[7] - یکی از مردم خراسان موسوم به عبداللّه بن کرام به زهد ریایی و حیله و تزویر،جمعی کثیر را تابع مذهب خود گردانید که از جمله اتباع او یکی سلطان محمود بود که بلای عظیمی برای شیعه و اهل کلام شد (یادداشت های قزوینی، حواشی، ج7، ص 60) به نقل از لغت نامه دهخدا.

[8] - اعیان الشیعة، ج 3، ص 30، مظفر، تاریخ الشیعة، ص 192.

[9] - البلاد العربیة والدولة العثمانیة، حصری، ص 40، چاپ :136م; اعیان الشیعة، ج1،ص 30ـ 13 (او به جای 000،40، عدد 000،70 را آورده است; شرف الدین عاملی، الفصول المهمة، ص 140، چاپ نجف.

[10] - دائرة المعارف اللبنانیة، فؤاد البستانی،در شرح حال ابراهیم یحیی.

  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۶
  • ۰

فرضیه بی اساس - اساس تشیع چیست ؟

فرضیه بی پایه و اساس :

تشیع زاییده عبداللّه بن سبأ

برخی از افراد متعصب که مایلند تشیع را لکه دار سازند و آن را یک تفکر وارداتی از جانب یک فرد یهودی معرفی کنند ، بیشتر به دنبال ترویج این فرضیه هستند که یکی از یهودیان یمن به نام عبداللّه بن سبأ ملقب به «ابن الامة السوداء» در زمان عثمان تظاهر به اسلام کرد و پیوسته در بلاد مختلف اسلامی چون شام و بصره و کوفه و مصر به گردش پرداخت ، و مردم را به امامت علی دعوت می کرد و می گفت که علی وصی پیامبر است ، و او خاتم الاوصیاست ، چنان که محمد (صلّی الله علیه وآله وسلّم ) خاتم پیامبران است و عثمان ، خلیفه غاصب مقام خلافت است و این مقام را از علی (علیه السلام) باز ستانده است . او با این اندیشه در شهرهای مختلف ، به سیر و سیاحت پرداخت و توانست گروهی از صحابه و تابعان مانند ابی ذر غفاری ، عمار یاسر ، محمد حذیفه ، محمد بن ابی بکر ، صعصعة بن صوحان عبدی و مالک اشتر را با خود همراه سازد . او گروه کثیری را فریب داد و مقدمات قتل عثمان را در خانه خودش فراهم ساخت و علی (علیه السلام) را به خلافت نشاند . [1]

این فرضیه بی پایه نوعی برداشت از نقل طبری است و گروهی از مورخان آن را به پیروی از طبری در کتاب های خود آورده اند ، بدون آن که در سند و مضمون آن دقت کنند .

نظر محققان درباره این فرضیه

آنچه طبری در این جا نقل کرده ، از جهاتی مردود است :

1 . چگونه ممکن است یک فرد یهودی گمنام تظاهر به اسلام کند ، آنگاه یک تنه با گردش در بلاد اسلامی گروهی از صحابه و تابعان را با خود همفکر و همراه سازد ، تا آنجا که در مقابل دیدگان صحابه پیامبر (صلّی الله علیه وآله وسلّم ) وارد مدینه شوند و خلیفه وقت را به قتل برسانند و علی را به عنوان وصی او معرفی کنند؟! این مطلب هرگز با محاسبات تاریخی سازگار نیست و باید علّت قتل خلیفه در مدینه را از بررسی تاریخ حیات او به دست آورد .

2 . سیره عثمان و معاویه گواهی می دهد که آنان هرگز اجازه اعتراض به کارهای خود را نداده و معترضان را به سخت ترین مجازات کیفر می دادند ، چنان که ابوذر به خاطر انتقاد از زراندوزی عثمان مورد خشم او قرار گرفت و به ربذه تبعید شد و در آنجا رحلت کرد .

عمار یاسر نیز که یکی از معترضان سیره عثمان بود ، مورد خشم قرار گرفت . غلامان عثمان او را چنان کتک زدند که یکی از دنده های او شکست . همچنین دیگر مخالفان مانند عبداللّه بن مسعود نیز در دوران خلافت عثمان مورد ضرب و شتم واقع شدند . در چنین شرایطی ، آیا ممکن است خلافت اسلامی با آن قدرت ، به یک فرد یهودی اجازه دهد که در شهرها و سرزمین های مختلف جهان اسلام به آشوب دست بزند و شام و مصر و بصره و کوفه را زیر پا نهد و با ارتشی وارد مدینه شود و خلیفه را از منصب قدرت به زیر کشد و خلیفه دیگری را نصب نماید ؟

3 . گروهی که به این بخش از تاریخ طبری دل بسته اند ، باید بدانند که در صورت صحت این مطلب ، یکی از اساسی ترین عقاید آنان متزلزل می گردد ، زیرا: از نظر اهل سنت صحابه پیامبر عادل و وارسته اند و هیچ نوع جرح و تعدیل در حق آنها روا نیست . اکنون چگونه ممکن است که شخصیت هایی از صحابه و تابعان مانند ابوذر و عمار و محمد بن حذیفه و گروهی از اکابر تابعان ، فریب یک فرد یهودی را بخورند و آشوبی به راه اندازند که نتیجه آن قتل خلیفه گردد ؟

4 . فراتر از این همه تحلیل ها ، سندی را که طبری این حادثه را بر مبنای آن نقل کرده و گروهی مغرض نیز چشم بسته آن را پذیرفته اند ، بررسی می کنیم :

طبری این حادثه را از گروهی نقل می کند که هرگز نمی توان به آنها اعتماد کرد :

سریّ از شعیب از سیف ، از عطیه ، از یزید فقعسی نقل کرده است که . . . » . ( پاورقی 1 )

اکنون باید دید این افراد چه اندازه از وثاقت و اعتبار برخوردارند ؟

1 . سریّ : در رجال اهل سنت دو نفر با این نام معروفند :

الف . سریّ بن عبداللّه همدانی : یحیی بن سعید ، رجال شناس اهل سنت او را «کذاب و ضعیف» میشمرده است.[2]

ب . سریّ بن عاصم بن سهل همدانی : ساکن بغداد ، متوفای 258 که بخشی از حیات او را نویسنده تاریخ طبری درک کرده است ؛ کافی است که بدانیم که رجال شناسان درباره او میگویند : او «کذّاب و سارق حدیث» است.[3]

2 . شعیب بن ابراهیم کوفی : «وی فردی است مجهول الحال» ذهبی می گوید : این مرد ، راوی کتاب های سیف بن عمر است ، ولی برای ما شناخته نیست . [4]

3 . سیف بن عمر : ضعف این سند بیشتر به این مرد باز می گردد ، ابن حبّان می گوید : «سیف بن عمر احادیث و تاریخ مجعول را به شخصیت های معروف نسبت می داد و حدیث جعل می نمود و به زندقه ( بی دینی ) متهم است» ، ابن عدیّ می گوید : تمام روایات او ناشناخته و غیر قابل قبول است . [5]

ما در نقد سند این تاریخ به همین مقدار بسنده می کنیم ، هر چند سخن درباره سند بیش از آن است که گفته شود ، و لذا محققان بزرگ تاریخ مانند دکتر طه حسین و غیره در شخصیت ابن سبأ تشکیک کرده و آن را یک افسانه تاریخی قلمداد نموده اند ، و پس از او دیگر محققان در این مورد سخن بسیار گفته اند که جای بازگویی آنها نیست . [6]

محقق معاصر جناب آقای عسگری با نگارش کتاب عبداللّه بن سبأ پرده از چهره این افسانه تاریخی برداشته و به روشنی ثابت کرده است که این مرد وجود خارجی نداشته و این داستان ، ساخته و پرداخته جاعلان تاریخ و حدیث مانند سیف بن عمر تمیمی است .

صبحی صالح در کتاب خود به نام « نظریة الإمامة » یادآور می شود : بعید نیست که یک فرد یهودی فتنه انگیزی کند ، ولی آنچه قابل پذیرش نیست ، اینکه یک فرد یهودی چنین تأثیر عظیمی در عقاید مسلمانان بگذارد و آنان را به دو گروه سنی و شیعه تقسیم کند . [7]

در کتب رجالی شیعه آمده است : فردی به نام عبداللّه بن سبأ اظهار غلوّ کرد و امیرمؤمنان او را به خاطر غلوّ مجازات نمود . [8] ولی اعتراف به وجود چنین فردی ، غیر از اعتراف به عبداللّه بن سبأ است ، که جهان اسلام را به آشوب کشاند .

 

 و آخر دعوانا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِین





[1] - تاریخ الطبری، ج 3 ص387

کان عبدالله بن سبإ یهودیا من أهل صنعاء أمه سوداء فأسلم زمان عثمان ثم تنقل فی بلدان المسلمین یحاول ضلالتهم فبدأ بالحجاز ثم البصرة ثم الکوفة ثم الشأم فلم یقدر على ما یرید عند أحد من أهل الشأم فأخرجوه حتى أتى مصر فاعتمر فیهم فقال لهم فیما یقول لعجب ممن یزعم أن عیسى یرجع ویکذب بأن محمدا یرجع وقد قال الله عز وجل (إن الذی فرض علیک القرآن لرادک إلى معاد) فمحمد أحق بالرجوع من عیسى قال فقبل ذلک عنه ووضع لهم الرجعة فتکلموا فیها ثم قال لهم بعد ذلک إنه کان ألف نبی ولکل نبی وصى وکان علی وصی محمد ثم قال محمد خاتم الانبیاء وعلی خاتم الاوصیاء ثم قال بعد ذلک من أظلم ممن لم یجز وصیة رسول الله صلى الله علیه وسلم ووثب علی وصی رسول الله صلى الله علیه وسلم وتناول أمر الامة ثم قال لهم بعد ذلک إن عثمان أخذها بغیر حق وهذا وصی رسول الله صلى الله علیه وسلم.

[2] - میزان الاعتدال، ج2، ص 117

[3] - همان، ج2، ص 117

[4] - لسان المیزان، ج3 ص 145

[5] - میزان الاعتدال، ج2، ص 255

[6] - الغدیر، ج9، ص 220ـ 221

[7] - نظریة الامامة، ص 37

[8] - علامه عسکری روایاتی که در رجال کشی و درباره ابن سبا آمده است را به چند دلیل رد می کند:

الف: این روایات در کتب اربعه شیعه وجود ندارد که نشانه ای است بر عدم اعتماد عالمان شیعه به این روایات.

ب: عالمانی چون نجاشی، محدث نوری و محمدتقی شوشتری، کشی و کتابش را دارای اشتباهات و روایات ضعیف می دانند.

عبد الله بن سبأ و دیگر افسانه های تاریخی  ج۳، ص۶۱۵-۶۱۸




  • شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۶
  • ۰